حكيم زجاجى
743
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به فرزند طاهر فرستاد باز * جهاندار معتز ، شه سرفراز كه آن خيل بغداد را دور كن * روان را بر عقل مزدور كن مرا نيستند آن سواران به كار * رها كن برو دست از ايشان بدار تو روزى آن مهتران بازگير * پى زر سر جمله در كار گير سران را ز ديوان بينداز نام * بهجز خويش و پيوند مير همام چو نامه بر مير و الا رسيد * لواى بزرگى به بالا كشيد ز دفتر بيفكند نام سران * برفتند آشفته از هركران فزون بود آن لشكر از ده هزار * همه نامور از در كارزار ميان را ببستند و برخاست شور * بيامد به درگاه او بيش زو [ ر ] ز صلح آن سرافراز چاره نديد * به دامن بر مهتران زر كشيد به زر فتنه بنشاند آن بىقرين * بر او كرد هريك به جانآفرين چو يك هفته بگذشت گرد آمدند * جهان را به كينه به هم برزدند دگربار از مير زر خواستند * چو باد اندر آن كينه برخاستند محمد بدان مهتران زر نداد * درخت مرادش از آن برنداد برفتند جمعه به مسجد چو تير * برآمد خروشيدن داروگير بماندند تا خطبه خواند خطيب * نيامد به مغز كسى بوى طيب بكردند آن روز مردم نماز * پراكنده هركس نشيب و فراز محمد فرستاد نزديك مير * كه تو كار اين لشكر آسان مگير بشوريد اين شهر و شد كار خام * سپه را به زر مىتوان كرد رام مگير از سران روزى اى شاهباز * كه اين كار گردد به ما بر دراز بسى گفت ، فرزانه نشنيد پند * نشد آن سخنها برش سودمند پى زر سر خويش بر باد داد * شهنشاه خودكامه هرگز مباد شهنشاه را خوى بد يار بود * به بند بلا ز آن گرفتار بود دل نامور بستهء آز بود * به رويش در نيستى باز بود برادر پى پادشاهى بكشت * به باغ ملامت نهالى بكشت پى سيم و زر خون ايشان بريخت * فلك ناگهان بر سرش خاك بيخت